9
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:58
آه مرده شور این باران بی موقع را ببرد.مرده شور پاتوق همیشگی مان را ببرد که در این لحظه برایم مانند سلاخ خانه است.لعنت به چشمان قهوه ای بی حالتت که طلبکارانه مرا زیر نظر گرفته.لعنت به دستان لرزانم که سنگینی سیگار به این سبکی را نمی تواند تاب بیاورد و لبانت را به پوزخندی باز میکند.آه نمی خواهم ببینمت ...
10
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:58
احساس عجیبی ست. نه شادم نه غمگین. نه عاشق نه فارغ. نه مطمئن نه شکاک. نه شجاع نه بی باک. نه آرام نه عصبی. اما اگر بخواهم میانگین بگیرم کفه ترازو به سمت احساسات منفی سنگینی می کند. شاید کمی سرخورده ام ، با مقداری چاشنی بی اعتمادی نسبت به همه اطرافیانم. حتی تو.